تبليغاتX
قلب خالی از سکنه

قلب خالی از سکنه

علی رضا اقبالی مدیر کمیته حمایت و روابط عمومی کشور

فرزند خطه سر سبز مازندارن

بازیگر سر شناس صدا وسیما برنده جایزه نوبل  از جشنواره فجر


+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:48 توسط روشن دل |

سلام سلام سلام

نمیخواستم دیگه تو این وبلاگم مطلب بزارم یا به قول معروف پست

دیگه ای داشته باشم

ولی تو یکی از نظرام یک بنده خدایی یک چیزی گفت که نمیتونم

 این وبلاگ رو بیخیال

بشم ولی میخوام تو این وبلاگ از حقوق زنان دفاع کنم و مردها را سرکوب کنم

 البته اونایی که بد هستند حاظر به عظو گیری هم هستم

اسم گروه هم میزاریم

شما بگید ................؟


+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:27 توسط روشن دل |

تقدیم به همه زنان

 

 زن عشق می كارد و كینه درو می كند...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....

 و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای

صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های ل

رزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ا

ی را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده

می كند...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...

 و این, رنج است!


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:53 توسط روشن دل |

 

www.mosalmanegharib.blogfa.com

مسلمان غریب

وبلاگی متفاوت با طرحی جدی

تازه با شارژ هست

........................؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:33 توسط روشن دل |

سلام امیدوارم حال همه شما  خوب باشد دلم خیلی براتون تنگ شده.

راستش شما که میدونید من مشکل دارم.

با این حال عذر خواهی میکنم که دیر دیر میام.

ولی خبر خوش براتون دارم.

وبلاگ جدید زدم .

منتظر همه شما هستم.

اگه بدونی چیکار ها کردم .

یک چیز دیگری اصلا هست.

شاید باور نکنید من از این  وبلاگ  بزنم.

 از این حالت عاشقی بیرون امدم یعنی از این طور مسایل.

راستی یه مقدار از مشکلاتم حل شد ولی دلم سوخت دوباره مشکل برای خودم درست کردم.

بعد از چند روز فکر کردن اخر امروز مشکلم رو اخراج کردم و لی بعد از چند ساعت دلم سوخت

دوباره استخدامش کردم ...

البته اگه اقا مرتضی بزاره و دیگه مشکلی پیش نیاره نگه  میدارم این مشکل بزرگ و سرطانی رو

 

دوستتون دارم 

منتظر قدم های سبز شما هستم.

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:30 توسط روشن دل |

سلام

سلامی به گرمی دلهای به هم پیوسته

امیدوارم  حال همه شما خوب باشد چه خبر خوب هستید همگی دلم خیلی براتون تنگ شده بود مخصصوا ابجی شیوا و داداش رضا که ما رو تحویل نمیگیره

چی کار میکنید؟ حالا

من شرمنده که کم میام اخه دیگه خسته شدم حوصله ام سر رفت دیگه اعصاب ندارم اخه یک کم

اخه یک کم مشکلات برام پیش امده که به امید خدا ودعای شما حل شود .....


+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:20 توسط روشن دل |

سلام

دلم گرفته اره امسال اولین سالی هست که روز تولدم تنها هستم

اره درست فکر کردید من هنوز قم هستم دلم گرفته خیلی اینجا تنها هستم

اکثر روزها میرم حرم .

اینجل حتی یک هم صحبت هم ندارم که با هاش درد دودل کنم

مصرف شارجم هم رفت بالا هر روز زنگ میزنم شمال

وبلاگ وچت هم دیگه حوصله من رو سر برد اگه داداشم نبود

اره منظورم همون داداش رضا هست اگه نبود تو چت هم نمی یامدم باز خدا رو شکر

رضا هست با هاش درد دو دل کنم ....

ببنیم که چی میشه فعلا که حوصله ندارم.....

می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم  (برگرفته از وبلاگ داداش رضا)

ای حرف های مانده در گلو بگو چه می کنی

 در این دفتر خاک خورده خالی از طلوع


+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 14:51 توسط روشن دل |

سلام

این اهنگ این هفته هست امیدوارم خوشت بیاد فکر میکنید به کی هدیه میدمش

این هفته هم این اهنگ رو به داداش رضای خودم وشیوا جان هدیه میکنم

وتمام کسانی که اسمشون رضا  هست.....

نظرتون رو بگید


+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 14:45 توسط روشن دل |

http://www.rayanak.com
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:49 توسط روشن دل |

 این کیک تولد من هست ۱۴ اذر تولد من هست به من تبریک نمیگید من تولد میخوام  ..... من تولد میخوام
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:2 توسط روشن دل |

به خاطر ناراحتی داداشم از این پست

این پست را حذف کردم من فقط منظورم

 اطلاع رسانی بود مطلب جالبی بود . حالا دیگه بی خیال اصلا


+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:1 توسط روشن دل |

کسل شدم
از اين دوباره های پوچ
از این نیاز کهنه ی همیشه ای
به هم صدا
به هم قبیله
هم دعا!
از این غرور کینه توز شیشه ای
کسل شدم
از این محبت عبث
که بسته دست و پای من
از انتظار سرد خاک
برای چشمهای من!
از این سکوت و این رضا
به خوب و بد
به بیش و کم
از این گره
به پنجره
به کاغذم
به این قلم
از آدمک شناختن
و باختن و ساختن . . .
کسل شدم
کسل شدم
از این زمین و آسمان
و از گذشتن زمان
از این دروغ واقعی
از این حیات حیله گر
که خیمه می زند به جان
کسل شدم
از این و آن . . .
مرا نیاز تازه ایست
به آب و نور دیگری
به یک حقیقت سپید
به سرزمین بهتری . . .
مرا نیاز تازه ایست!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 21:58 توسط روشن دل |

 

 




 


+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 21:56 توسط روشن دل |

سلام بچه ها  چه خبر

 راستی خبر خوشی دارم داداش رضا با من آشتی کرد!

قرار شد دوباره با هم .....!


+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 14:51 توسط روشن دل |

 

روزي که دختر 5 سال و 8 ماهه مادر شد!
madar.jpg

لينا مدينا كه 27 سپتامبر 1933 در منطقه آندز كشور پرو (آمريكاي لاتين) به دنيا آمده بود 14 ماه ماه 1939 (در 5 سال و هشت ماهگي) در بيمارستان با عمل سزارين كه توسط دكتر «لوزادا» صورت گرفت يك پسر 2 كيلو و هفتصد گرمي كاملا سالم و طبيعي به دنيا آورد كه نامش را «جراردو» گذاردند. اين نخستين زاييمان از اين دست است که در تاريخ بشر ثبت شده است. 


+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 22:50 توسط روشن دل |

بیوگرافی جالب و خواندنی به همراه مصاحبه اختصاصی با مصطفی زمانی بازیگر نقش یوزارسیو در سریال حضرت یوسف (ع) پیامبر

*** مصطفی زمانی متولد سال 1361 و دانشجوي رشته مديريت است و براي ايفاي اين نقش آموزش‌هاي مختلفي را ديده و با حضور در كلاس‌هاي ورزشي و بدن‌سازي فيزيك خود را به اين نقش نزديك كرده است.
***


دنبال يك زندگي راحت هستم

تا مي گويي يوسف، همه چهره اي را مجسم مي كنند كه با ديدنش اگرچاقو به دست داشته باشي حتماً دستت را خواهي بريد. ازاين قصه كه بگذريم، با خودم فكرمي كردم پيدا كردن يوسف ازميان خيل چشم رنگي هايي كه عرصه سينما را به دست گرفته اند خيلي هم نبايد سخت باشد.

يوسفي كه ازميان 3 هزارنفربراي مصاحبه مي آيد نيزيكي ازهمان چشم رنگي هاست كه با مو و ريش بلندش بيشترمرا به ياد مسيح مي اندازد. او خيلي اتفاقي گذارش به شهرپر وسوسه و خيال انگيزسينما افتاده و هنوز روزهاي دوست داشتني و دشوارشهرت براي او از راه نرسيده است. به همين خاطرمي شود هر جايي نشست و با او از يوسفي حرف زد كه به قول خودش هيچ شباهتي به آن كه حالا مي بينيم ندارد.

گويا مو و چشم هاي رنگي اش را تيره كرده اند، مي گويد: زيبايي را گرفته اند تا معصوميت ببخشند.

دلش نمي خواهد او را از گروه همان چشم رنگي هايي ببينيم كه راه دشوارسينما را به خاطرزيبايي چهره شان يك شبه پيموده اند. مي گويد به ضابطه معتقد است و بيش از آن به سرنوشت.

ما هم نمي خواهيم مثل برخي منتقدان كه او را نا بازيگرشهرستاني معرفي كرده و[به قول خود زماني] با سليقه اي عمل كردن كينه خود را دردل او نشانده اند، بازيگري اش را به بوته ي نقد بكشانيم. مي نشينيم به انتظار و نقدها را مي گذاريم براي بعد. بازيگري بي شك مهارتي نيست كه بشود داشتن يا نداشتن را درچهره ي او جستجو كرد.

يوسفي كه حالا مي بينيم جوان 23 ساله اي است اهل فريدون كنار. اوشبيه همه جوان هاي دور و برم لباس پوشيده و يك غرورپنهاني را درتكان دادن هاي دست و حتي نگاه كردنش به آدم هاي ميزكناري مي بينم. تعجب نمي كنم وقتي مي گويد دو تا دوست بيشترندارد وهمكلاسي هايش مي گويند: فلاني به زمين هم فخر مي فروشد.با مصطفي زماني دريك شب زمستاني گفتگومي كنم. تا به خانه برسم به يوسفي فكرمي كنم كه تصويري كردن حقيقت زيبايي اش بي شك كار دشواري است ( كه شايد ازعهده ي هيچكدام ازاين خيل چشم رنگي ها برنيايد).

ازبين چند كانديدا انتخاب شديد ؟

اطلاع داشتم براي نقش يوسف تست مي گيرند. حتي يك بار ازجلوي دفتراين پروژه رد شدم، اما نرفتم تست بدهم. هفته بعد يكي ازدوستانم عكس مرا به آقاي سلحشورنشان داده بود و با پيشنهاد او 7 ارديبهشت 83 اولين تست را دادم و3 روزبعد دو تا ازسكانس هاي سريال را ازمن تست گرفتند كه بعدها فهميدم سخت ترين سكانس ها بوده است. پس ازيك ماه، تست گريم دادم بعد با من قرارداد بستند با اين شرط كه اگركانديداي بهتري پيدا شد، با نظركارگردان من كناربروم. تا آنجا كه اطلاع دارم ازحدود 3 هزارنفرتست گرفتند و زماني من را انتخاب كردند، گفتند تنها كانديدايي هستي كه روي آن اتفاق نظردارند. ازتاريخ عقد قرارداد يعني تيرماه 83 تا شروع فيلمبرداري دراوايل بهمن همان سال، شرايط بسيارسختي داشتم. برخي عوامل اصلي كارسعي درانتخاب يكي ازبازيگران حرفه اي داشتند. حتي مدتي دنبال يك بازيگرخارجي گشتند. ولي همه ما مي دانيم كه تجربه ساخت فيلم مصائب مسيح توسط مل گيبسون ثابت كرد ايفاگرنقش پيامبربايد يك بازيگرناشناخته باشد. آدمي كه روي او ذهنيت خاصي وجود ندارد. به هرحال ازآنجا كه بازيگري براي من آنقدراهميت نداشت كه به خاطرآن ازهمه چيزبگذرم، باهمه اينها كنارآمدم. من به مفهوم واقعي عاشق بازيگري وشهرت نبودم، به هرحال يا بازي مي كردم يا نمي كردم.

با جلساتي كه گذاشتند وحمايت هاي آقاي سلحشور رفتم جلوي دوربين پس ازيك هفته هم بازيگرثابت اين نقش شدم. الان هم حدود يك سال است كارمي كنم.

از نظرخودتان هم بهترين گزينه بوديد ؟

من حس مي كنم اين نقش نيازبه كسي دارد كه بدون توجه به دوربين وعوامل پشت صحنه حرف بزند كه اين كارسختي است. آنهايي كه حرفه اي هستند نا خودآگاه مجبورند به اين چيزها توجه كنند. صحنه هايي بود كه احساس مي كردم فقط بايد با دلم حرف بزنم . خيلي جاها من اصلاً به كاراكترفكرنمي كردم. او را بازي نمي كردم، خودم بودم. حس مي كنم براي اين كارنيازبه آن داريم كه درونمان را قوي كرده باشيم ومن اين كاررا پيشترانجام داده بودم. شايد به خاطرنوع زندگي اي كه خداوند برايم رقم زده است. البته به نظرمن يك بازيگرحرفه اي نمي تواند اين نقش رابراي مردم ارائه كند. من براي مردم بازي مي كنم. اصولاً نقش پيامبر را بايد براي مردم بازي كرد.

فكرمي كنيد چهره تان چه ويژگي خاصي براي ايفاي اين نقش داشته است؟قضيه يوسف يك قضيه باطني است. زيبايي ظاهري با توجه به زاويه ديد مردم تغييرپيدا مي كند. پس مطلق بودن را بايد دراين زمينه كنارگذاشت. و ديگراين كه بعضي چهره ها هستند كه بدون داشتن زيبايي ظاهري صميميت دارند. آدمها با آنها احساس نزديكي مي كند واين به انسانيت آدم ها برمي گردد. فكرمي كنم كارگردان بيشتردنبال همين بوده است كه ازاين نظرتا حدودي به خودم مطمئن هستم، به اضافه ي يك زيبايي ظاهري كه البته درگريم بسياري ازجذابيت هاي چهره پوشانده شده است. درواقع زيبايي دراينجا براساس فضاي پيرامون تعيين مي شود. براساس گريم فراعنه مصر وآدم هاي دور و براست كه زيبايي يوسف برجسته ي شود. ازطرفي بايد اين چهره براي مردم باورپذيرمي شد .اما خب كانديداهاي ديگري هم بودند كه چهره هاي بسيارزيبايي داشتند اما آن انرژي دروني را كه كارگردان دنبالش بود نداشتند وگرنه من خودم را ازنظرزيبايي درحد آدم هاي معمولي مي بينم.

معمولاً كارگردان در تمام جزئيات شما را راهنمايي مي كند يا ايده هاي خودتان را هم به كار مي گيريد؟

آقاي سلحشورمعتقدند كاربايد براساس ديد كارگردان پيش برود نه بازيگر. الان متأسفانه درسينماي ما اغلب بازيگران دوست ندارند كسي به آنها بگويد كه مثلاً اين صحنه را اين طوري بازي كن. شايد ما قادرباشيم بازي بسيارقوي هم ارائه كنيم، گاه لازم است به خاطرسايربازيگران سطح بازي ها يكدست شود. ولي بسياري ازبازيگران راضي به اين كارنمي شوند. بازيگراني كه دراين سريال حضوردارند اغلب به اين ويژگي آنها توجه شده است. نقش من نيزبه خاطراين كه الگوي خاصي براي ارائه آن وجود ندارد ومن فقط بايد نقش كسي را بازي كنم كه در بالاترين مراتب انسانيت قراردارد، ازجهاتي حائز اهميت است. هرچند شايد به خاطرنبود يك الگوي خاص كسي نمي تواند انتقادي به نقش وارد كند؛ همين موضوع مسؤوليت مراسنگين ترمي كند. چرا كه هرحركتي ازمن به حساب پيامبرگذاشت مي شود. به همين خاطردرمورد اين نقش همواره سعي مي كنم نظرات كارگردان را به كارببندم. اما اين طورهم نيست كه ايده هاي ما را ناديده بگيرند. مثلاً دربعضي صحنه هاي حسي به خاطرشناخت كاملي كه ازمن دارند با انگشت گذاشتن روي نقاط حساس زندگي ام، به باورپذيري آن صحنه به من كمك مي كنند. به طورمثال درصحنه اي كه يوسف به ماوراء مي رود وفرشته ها دور او مي چرخند، بايد حالت زار كسي را مي داشتم كه مثلاً پدرش را به غريبه ها فروخته است. يك چنين حسي داشت آن صحنه، اما فرشته ها براي من قابل لمس نبودند. براي همين آقاي سلحشوركه مي دانست ارادت خاصي به اميرالمومنين (ع) دارم، آمد نشست كنارمن وگفت: زياد گناه كرده اي، اما لياقت اين را داشته اي كه اميرالمومنين بيايد اينجا وشفاعتت كند و من با اين جمله به هم ريختم. شايد باورتان نشود حتي بعد ازكات هم گريه ي من قطع نمي شد. اين ارتباط نزديكي كه با آقاي سلحشوردارم، خيلي دربازي به من كمك كرده است.

با اشاره اي كه به نقش يوسف به خاطرنداشتن الگوي زنده و مشخص كرديد، به نظر مي رسد ترسيم پرقدرت اين نقش كار ساده اي نسيت ؟

نقش يوسف را واقعاً يك آدم درد كشيده بايد بازي كند. من به جرأت مي توانم بگويم در صحنه هاي زندان 70 درصد خودم را بازي كردم. يا درسكانسي كه با يعقوب پيامبرحرف مي زنم. پدرم را مقابل خودم مي بينم واين به خاطر وابستگي شديدي است كه به پدر ومادرم دارم و درحال حاضرازهم دورهستيم. در واقع اين حس دوري ازدرون من نشأت مي گيرد. بنابراين به تماشاگر دروغ نگفته ام. اينها همه ترسيم نقش را براي من ساده مي كند. ازطرفي همه ي اينها را لطف خدا مي بينم. حتي ورودم به دنياي بازيگري را كه مديون هيچ كس نيستم. هيج آشنايي نداشتم و معتقدم تمام سختي هايي كه در زندگي تحمل كرده ام بي حكمت نبوده است.

چند بار فيلمنامه را خوانده ايد؟

حدود 13 بار.

دراين زمينه مطالعه ديني هم داشتيد؟

مطالعه ي ديني زيادي نداشتم. اما كتابهاي مختلفي خواندم ازجمله خود قرآن. ازطرفي فيلمنامه براساس شرايط نوشته مي شود نه واقعيت. بين آنچه درفيلمنامه هست و آنچه ممكن است با مطالعه عميق به دست بيايد، گاه دوگانگي وجود دارد كه عوض كردنش سخت است. واقعيت گاه باورپذيرنيست. مثل واقعيت رو گرداندن يوسف از زيباترين زن مصر. بايد آن را به ذهن مردم جامعه نزديك كرد، به مردمي كه داراي طبيعت وغريزه انساني هستند. من سعي كردم فيلمنامه نوشته شده را به خودم بقبولانم.

چه قسمتي ازكارباقيمانده است؟

از28 قسمتي كه درفيلمنامه حضوردارم حدود 10 قسمت داخلي وخارجي كارشده و تقريباً مي شود گفت قسمت اعظم كارباقيمانده است.

پيش از شروع فيلمبرداري چقدر تمرين داشتيد؟

درمدت 6 ماه قبل از فيلمبرداري، دو تا معلم بازيگري و يك مربي سواركاري به صورت خصوصي داشتم. آقاي داوود دانشور يكي ازاستادان بازيگري ام بود كه من آشنايي با تئوري سينما را مديون او هستم. شمشيربازي را هم با خود كارگردان تمرين كرديم.

اولين صحنه اي كه بازي كرديدكدام صحنه بود؟اولين صحنه داخلي زندان بود كه خبري براي من مي آورند مبني براين كه زليخا دستور داده شما را شكنجه كنند. اين اولين پلاني بود كه بازي كردم.

دراين مدت با عوامل مشكلي نداشته ايد؟

بعضي ها بودند كه الان نيستند وخيلي دلشان نمي خواست كه من اين نقش را بازي كنم. آنها اغلب سينمايي بودند. البته من اوايل آدم بسيارخشكي بودم. فكرمي كردم اگر روابطم بيش از يك سلام وعليك باشد ممكن است اين تصورپيش بيايد كه به خاطرگرفتن نقش حاضرم اخلاقم را زير پا بگذارم و اين موجب ناراحتي خيلي ها شده بود. اما الان به همه ي آنها احترام مي گذارم.

فكرمي كنيد در ايفاي نقش يوسف و باورپذيري آن براي مخاطب چقدر موفق عمل كرده ايد؟

فكرمي كنم تا حد زيادي موفق بوده ام. خب يك جاهايي به علت طولاني بودن پروژه، كار خسته كننده مي شود. اين كه آدم هميشه بايد سرصحنه حضورداشته باشد. فشاركارخصوصاً درصحنه هاي حسي زياد است وآنهايي هم كه پشت دوربين ايستاده اند نمي دانند تو چه مشكلي داري.

آياپيش آمده كه بخواهي بعضي صحنه ها را دوباره تكراركني؟

بله، خيلي وقت ها.

در اين مواقع كارگردان مخالفتي نمي كند؟

نه مخالفتي نمي كند. من هم آدم تعارفي نيستم.

آقاي شورجه هم در مورد بازيها نظرخاصي مي دهند؟

آدم فوق العاده محترمي است آقاي شورجه وهميشه حد و حدود ديگران را رعايت مي كند. درزمينه ي بازي اگرنظرخاصي داشته باشد با كارگردان درميان مي گذارد و به ما مي گويند. مگرمواردي كه آقاي سلحشورسرصحنه نيست و او به عنوان كارگردان حضوردارد.

بازيگر نقش كودكي يوسف هم با شما نسبت فاميلي دارد. او چگونه انتخاب شد؟

بله، پسرعمه ي من است. پس ازحدود 2 سال همديگررا دريك مجلس عروسي ديديم و من حس كردم آن معصوميتي كه اينها دنبالش هستند درچهره ي اوهست. همان جا چند تا ديالوگ به او دادم كه خيلي خوب جواب داد وگفت بازيگراول استان مازندران بوده است. به اين ترتيب او را معرفي كردم و با تستي كه ازاو گرفتند، ظرف 3 روزجلوي دوربين رفت.

پيش از اين پروژه مشغول چه كاري بوديد؟

دررشته مديريت صنعتي دانشگاه غيرانتفاعي تحصيل مي كردم و حسابدار يك شركت كوچك بودم.

تجربه ي سينمايي هم داشتيد؟

نه. فقط چند بارتئاترهاي مدرسه و دانشگاه بازي كرده بودم.

اما اطلاعاتتان در اين زمينه خوب به نظر مي رسد؟

هيچ چيزبه اندازه ي تجربه به آدم اطلاعات نمي دهد. شما هزار بارهم كه يك مطلب سينمايي را خوانده باشيد، تا وقتي وارد ميدان عمل نشويد، چيزي ازآن مفهوم درك نخواهيد كرد. حتي تجربه ي تئاتري نمي تواند خيلي در سينما موثر باشد. يك بازيگر تئاتر بايد نفس گيري، بيان و حركات بدني قوي داشته باشد. اما درسينما بايد كار را خوب بشناسي. من خودم خيلي ازتئاترلذت نمي برم. سينما را ترجيح مي دهم و با پيش توليدي كه درسينما وتلويزيون ايران هست، كار با دوربين 35 ميلي متري را دوست دارم چون به بازيگرفرصت مي دهد كه به نقش فكركند.

چقدر سينما مي رويد؟

تا به حال 4 بارسينما رفته ام. غيرازجشنواره ي امسال كه دريك شب 3 تا فيلم ديدم، درخانه هم سعي مي كنم فيلم خوب ببينم. به نظرمن مردم بهترين قضاوت كننده هستند، نه منتقدان و فيلمي كه خوب مي فروشد به هردليلي كه باشد فيلم خوبي است.

پيشنهاد ديگري نداشتيد؟

قبل ازيوسف 3 تا كارسينمايي به من پيشنهاد شد كه هرسه تجاري بودند. شايد هم بدم نمي آمد بازي كنم. اما روز آخر بازيگر ديگري را انتخاب كردند. حتي يك باركه براي بستن قرارداد رفته بودم، گفتند ما با فلاني قرارداد بسته ايم درحالي كه به من قول داده بودند. خيلي اذيت شدم. حتي به جرأت مي توانم بگويم ازتيرماه 83 كه قرارداد اوليه را براي يوسف بستم تا موقعي كه جلوي دوربين رفتم، سخت ترين روزهاي زندگي من بود. واقعاً دلم مي خواهد به آنهايي كه درعالم سينما جايگاه بالايي پيدا كرده اند بگويم: اگربخواهند رسم دنيا را به نا حق به هم بريزند، ازهمان جا كه هستند زمين مي خورند. من با همه ي سختي ها ازكسي گله مند نيستم و حاضرنبودم به خاطر پذيرفتن اين نقش، پا روي اصول اخلاقي و زندگي ام بگذارم.

بعد از يوسف دلتان مي خواهد چه نقشي را بازي كنيد؟

دوست دارم نقش يكي ازرجال بزرگ ايراني با تفكرات ايراني را بازي كنم.

فرد خاصي در نظرتان هست؟

بله. اما چون قراراست ساخته شود اسم آن را نمي آورم تا ذهنيت خاصي پيش نيايد.

به هرحال دوست دارم بازي كنم. ازبيكاري متنفرم. اما موافق استفاده ي ابزاري ازچهره ها هم نيستم.

آيا هرگز در ذهنتان به بازيگري فكركرده بوديد؟

براي من هيچ چيزرويايي نيست. همه ي آرزوهاي دنيا را دست يافتني مي بينم. فكرمي كنم درمورد نقش يوسف و انتخاب من براي اين نقش هم سرنوشت و خواست خدا بوده است. گاهي بايد هدف را رها كرد. بايد بدون وابستگي به هدف تلاش كرد ومن در زندگي خيلي تلاش كردم.

به شهرت چطور؟

كمترازآن چيزي كه ممكن است نقش يوسف براي من داشته باشد، خود نقش است كه براي من زيباست. ظرفيت شهرت را داشتن كارهركسي نيست. براي همين است كه آدمهاي بزرگ انگشت شمارند. يك روزبازيگري به من گفت: اگربهترين بازيگردنيا هم باشي، يك جرقه اي. جرقه ها يا پرنورند يا كم نور.اما همه خاموش مي شوند. شهرت براي پيشرفت خوب است اما زندگي با شهرت كارساده اي نيست.

بهترين نقشي كه از نظر بازيگري تأثير عميقي روي شما گذاشته كدام بوده است؟

من عاشق نقش فروتن درفيلم قرمزهستم. ازهمانجا بود كه به بازيگري علاقه مند شدم. اصولاً نقش آدمهاي رواني را خيلي دوست دارم. چون تعليق زيادي دراين نقش هست. درخيابان هم زياد نقش بازي مي كنم كه متأسفانه آخرين باربه همسايه روبرويي مان برخوردم كه البته من او را نمي شناختم و خيلي هم دلش براي من سوخت.

علاقه ي اصلي تان چيست؟

براي من علاقه ي اصلي وجود ندارد. دنبال يك زندگي راحت براي خودم واطرافيانم هستم. به شرط اين كه به طبيعت، قانون طبيعت ومردم لطمه اي نزند. كافي است خوب فكركنيم وخوب بخواهيم. خداوند همه چيز را در اختيارمان قرار خواهد داد. بايد رمز جهان را بشناسيم. نبايد ترسيد. بايد احتياط كرد. بايد براساس مطالعه وتجربه فاصله ترس واحتياط را تشخيص داد كه ازتارمو نازك تراست.

غيراز بازيگري به چه كارهايي مي پردازيد؟

ورزش مي كنم و اكثراوقات درخانه هستم. كتاب مي خوانم و فيلم مي بينم. دو تا دوست دارم كه يكي ازآنها را هردو ماه يك بارمي بينم و يكي ديگر را هم هفته اي يك بار. به طوركلي به نظرمن درجامعه جايي براي تفريح نداريم. ازطرفي معتقدم اگر قراراست حداقل الگويي براي بچه ها و جوان هاي ديگرباشيم بايد درتفريح و گذراندن اوقات فراغت حواسمان جمع باشد وخودمان را كنترل كنيم.

خانواده تان راجع به اين نقش و به طوركلي بازيگري شما چه نظري دارند؟

آنها همواره تأثيربسيارزيادي درزندگي من داشته اند. هميشه خانواده براي من اصل بوده است و براي آنها همواره احترام و اهميت زيادي قائل بوده ام. درعوض پدر ومادرم نيز به من اعتماد كامل دارند و هرگزدرهيچ كاري مخالفتي ازخودنشان نداده اند. الان هم خيلي ذوق زده اند. چون كاراول من بوده و فكرش را هم نمي كردند.

درحال حاضركدام برنامه يا سريال تلويزيوني را دنبال مي كنيد؟

هيچكدام، به جرأت مي توانم بگويم كه ما در دوره ي يكساله ي كنوني حتي يك سريال مناسب براي مردم هم نداشته ايم. به نظرمي آيد كه برنامه سازان تنها بودجه گرفته اند كه يك چيزي بسازند. اميدوارم كارهاي سيما فيلم پس ازآماده شدن بتواند چند سالي تلويزيون را ازجهت سريال هاي خوب بيمه كند.

قصه يوسف بدون شك زيباترين قصه و به گفته قرآن احسن القصص به شمار مي رودكه محور اصلي آن بر مبناي عشق زميني و فرا زميني است. مي خواهم نظرشما را در مورد مقوله عشق بپرسم:

من فكرمي كنم كل جهان هستي براين مبنا قرار دارد كه عاشق باشي. تنهاعاشق بودن براي خداوند مهم است. ما آدمهاي زميني هستيم با تعلقات خودمان و دردنيايي زندگي مي كنيم كه تمامي نعمت ها براي استفاده ي ما درآن قرارگرفته است. بايد ازدنيا لذت ببريم بي آن كه كسي را بيازاريم. من معمولاً چيزي را درماوراء جستجو نمي كنم. همه چيزرا اطراف خودم پيدا مي كنم. مثلاً درعشق به پدر ومادرم. گاهي دربرخي پلان هاي حسي كه نياز به تمركز دارد به مادرم زنگ مي زنم، صدايش را مي شنوم و ديگرهمه چيزبراي من تمام مي شود. زيرا آنقدراو را دوست دارم و آنقدر سادگي درعشق پدر و مادرم نسبت به خودم احساس مي كنم كه ازهردلواپسي و اضطراب دراين جامعه رها مي شوم. حتي درمونولوگ هايي كه درزندان داشتم هيچ وقت نگذاشتم براي من اشك بگذارند. چرا كه آن جمله ها ازعمق وجود من بر مي خاست كه به عقيده من اين نهايت عشق است.


+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 22:48 توسط روشن دل |

حكايت خواندني - ماجرای یک ایمیل

روزي مردي به سفر مي رود به محض ورود به اتاق هتل متوجه مي شود كه هتل به كامپيوتر مجهز است تصميم مي گيرد به همسرش ايميل بدهد نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اينكه متوجه بشود نامه را مي فرستد در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين كره خاكي زني كه تازه از مراسم خاك سپاري همسر خود به خانه بازگشته بود با اين فكر كه شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد به سراغ كامپيوتر مي رود تا ايميل هاي خود را چك كند اما پس از خواندن اولين ايميل غش مي كند و بر زمين مي افتد

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسيدم

مي دونم كه از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي راستش آنها اينجا كامپيوتر دارند و هر كس به اينجا مي آيد مي تونه براي عزيزانش ايميل بفرسته ، من همين الان رسيدم ، و همه چيز رو چك كردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه فردا مي بينمت اميد وارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه

واي چقدر اينجا گرمه


+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:1 توسط روشن دل |

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تابپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

 

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جارست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را ،  خواهد کشت

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، پنجره ای باز،  به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

 

 


+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 19:59 توسط روشن دل |

هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه مارو از هم جدا کنه...

خدای مهربونم میدونم مثل همیشه مواظبمونی...


+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 19:56 توسط روشن دل |

این اسمهایی هست که دوستان بهم معرفی کردند گفتند این اسم ها جالبه من هم

به نظر من از همه بهترش به احترام دلم سکوت وخلوت من وشما جالب هست

من باز منتظر اسم های شما هستم!

توش همه چی هست تو وبلاگم رو میگم !

داداش رضا من رو بخشیدی!

 شما بگید......

 داداش رضا شاید من روببخشه !تو نظرات ازش بخواهید !

 

کلبه ی تنهایی
خط خطی های ذهنم
دلنوشته های یه روشن دل
خلوت من و شما
به احترام دلم سکوت

طراوت عاشقی
بن بست راز دل
نم نم سکوت 
 


+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 19:42 توسط روشن دل |

بهترین مترجم کسی هست که سکوت دیگران را ترجمه کند
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 9:45 توسط روشن دل |

نامرد ها کمک کنید میخواهم یک اسم توپ بزار م برای

 وبلاگم کمک کنید دیگه ؟


+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 9:44 توسط روشن دل |

شهادت امام جواد ائمه رو به تمام شیعیان و دوستاران و مسلمانان و همه بازدید کنندگان

تسلیت عرض میکنم مخصوصا خدمت داداش رضا و ابجی فاطمه و ابجی شیوا و ابجی سارا ....


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 15:6 توسط روشن دل |

شرمنده که اهنگ شادمهر رو عوض کردم دیدم داداشم از دستم ناراحت شد حق هم

داره بد قولی کردم نرفتم سر قرارم باز تو وبلاگ هم جلو همه ازش عذر میخواهم

و به خاطر همین یک مداحی ردیف گذاشتم گوش بدهید .

تقدیم به داداش رضا عزیز و دوست داشتنی خودم .

امیدوارم حال کنید همگی با این مداحی 

صبر کنید مطالبم رو تا چند روز دیگه میریزم تو وبلاگ


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 15:5 توسط روشن دل |

کلی اهنگ امتحان کردم تا اخر از این خوشم امدش رفتم

 اهنگ مرگ تدریجی یک رویا رو بزارم باز نمیکرد هر وقت شد حتما میزارم

 ولی فعلا حال کنید با این اهنگ !

تقدیم میکنم این اهنگ رو به داداش رضا خودم


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:40 توسط روشن دل |

سلام تعجب کردید اره وبلاگم رو حذف کردم دوباره ساختم همین وبلاگ رو صبر کنید اره بابا میام نگران نباشید ولی یک جور دیگه میام
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:23 توسط روشن دل |

درباره ي وبلاگ


سلام امیدوارم حالتان خوب باشد
اسم من جواد هست و دوست دارم
بتونیم این وبلاگ رو با کمک شما اداره کنم
مخصوصا داداش رضای خوبم که با هیچی عوضش
نمیکنم هر چند ناراحت هست الان از دست من
اخه کار بدی کردم

منوي اصلي

نوشته هاي پيشين

پيوند ها

امکانات

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

TOP98.IR،چت،گيم،کليپ

کليه ي حقوق مادي و معنوي وبلاگ fereshtegomshode00 محفوظ مي باشد.
طراحي شده توسط تيم تاپ98